مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
بیدار بود و مضطرب در تب دلش خون شد از خاطراتِ کودکی هرشب دلش خون شد با یادِ بـابـایِ مریض احـوالِ در خـیمه در گریههایِ بیهوا اغلب دلش خون شد آهی کشید و هرچه ذهنش رفت در گودال از قاتلانِ پست ِبد مَشرَب دلش خون شد از خندههایِ حرمله از فحشهایِ شمر از نیزههای نحس ِلامذهب دلش خون شد با جملهٔ "ألشمرُ جالِس" جان به لب میشد یک عمر از عنوانِ این مطلب دلش خون شد از داغِ جدّ تشنهلب گریان شد و هر بار حس کرد ظرف آب را بر لب؛ دلش خون شد از فکرِ بر انگشت و انگشتر به هم میریخت از نعلهایِ تازه بر مرکب دلش خون شد در روضهٔ دروازهٔ ساعـات جان میداد میگفت، آنجا عمهجان زینب دلش خون شد آورد یک نامرد تـشتِ حاویِ "سر" را افتاد بر جانِ رقیه تب؛ دلش خون شد! |